نوید..

مکانی برای دلتنگی ها و خاطرات , ورود همه کس توصیه نمی شود.

نوید..

مکانی برای دلتنگی ها و خاطرات , ورود همه کس توصیه نمی شود.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

شهیـد محـمد رضـا دهقـان امیـری

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

دیدن این جوان خیلــــی بهم انگیزه و امید میده
داداش از اون بالا هوامو داشته باش می خوام یکارایی کنم!



قسمتی از وصیت نامه شهید:

"الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون"

صبررا سرلوحه کارخود قرار دهید و مطمئن باشید که همه از این دنیا خواهند رفت و تنها کسی که باقی می ماند خداوند متعال است،اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانوم زینب کبری(س) کوچک تر است.روضه اباعبدالله و خانوم زینب کبری فراموش نشود.

خوشحالم i'm happy :)

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ

سلام دوستان
نمی دونم چرا اینقدر خوشحالم
انگار شاد تر از من الان نیست
شاید به خاطر ماه خوب رمضان باشه
حتی شروع شدن امتحانام هم رو خوشحالیم تاثیر نزاشته
خخخخ خوشجالم
امید وارم شمام همیشه خوشحال باشید



خاطرات پارسا 9

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ
ماهی‌ها

جلوی درب چوبی قدیمی رنگ و رو رفته که در انتهای کوچه باریکی در محله پائین شهر قرار داشت، جمعیت زیادی دور هم جمع شده بود. هر لحظه به تعداد این جمعیت اضافه می‌شد. هرکسی در مورد او حرفی می‌زد و خاطره‌ای تعریف می‌کرد. همه از او به نیکی یاد می‌کردند.

پیرزنی رنجور و علیل، از کیف دستی‌اش که از جنس گلیم بود، برگ کاغذی قدیمی درآورد و آن‌را به این و آن نشان می‌داد.

پیرزن رو به مردی میانسال در بین جمعیت: ببین چقدر قشنگ گفته! واقعا شاهکاره! یادش به خیر سه روز بود از مکه اومده بودیم. چون با شوهرم آشنا بود، واسه دیدن ما اومده بود منزل. با اون لهجه دوست داشتنی‌اش فی‌البداهه این شعر رو گفت. شوهر خدابیامرزم هم یک کاغذ و قلم آورد و داد دستش. با خط خودش واسمون نوشتش.

خاطرات پارسا 8

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
عینک

روی ایوان منزل دائی محمود، پارسا و پسر دائی‌اش مجید، مشغول بگو مگو و جر و بحث بودند. کنار دست آنها وسایل نقاشی به چشم می‌خورد. بوم نقاشی که البته با مقوا درست شده بود. قلم مو، لیوان آب و رنگ‌های گواش که روی زمین پخش و پلا شده بودند.

پارسا که اعصابش پاک به هم ریخته بود قلم مو را در لیوان آب گذاشت و به مجید گفت: می‌دونی چیه؟ چون یکی دو جلسه کلاس رفتی و یه ماه زود‌تر از من گواش خریدی فکر می‌کنی چه خبره!

خاطرات پارسا 7

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ
بی‌موقع‌ترین گل دنیا!

دلنگ دلنگ دلنگ دلنگ....

زنگ مدرسه که به صدا در آمد، پارسا از جا کنده شد و خودش رو به در خروجی رساند. کمی غفلت موجب پشیمانی بود! چون سیل خروشان و مواج دانش آموزان پشت سرش تنوره می‌کشید و به جلومی آمد. نگاهش به این جوش و خروش میخکوب شد. برخی کیف مدرسه‌شان را رو هوا می‌چرخاندند برخی هم از سر و کول هم بالا می‌رفتند. به مانند زندانی‌هایی که پس از سالها از اسارت آزاد شده باشند. قار و قور این شکم وامانده وی را دلتنگ خانه کرده بود!

خاطرات پارسا 6

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
جنگ بازی!

ولی گوش پارسا به این حرف‌ها بدهکار نبود. موش صحرائی دوست با مرامی بود. تو دوستی چیزی کم نمی‌گذاشت. کاری از دستش برمی آمد دریغ نمی‌کرد. مادر موش صحرائی خیلی مهربان بود. هر وقت پارسا به منزلشان می‌رفت حسابی هوای پارسا را داشت. با این که وضع مناسبی نداشتند. منزل موش صحرائی تنها جائی بود که جنگ نبود! شهرها بمب باران می‌شدند و هر روز شهید می‌آوردند. وضع خانه پدری پارسا هم دست کمی از جبهه‌های جنگ نداشت! هر روز جنگ و دعوا بود. نزدیک امتحانات ثلث سوم بود که مادر دست پارسا و پریسا را گرفت و به قهر رفتند خانه پدربزرگ.
پارسا پیش خود گفت:

i miss u

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

 

 

 

 

 

خاطرات پارسا 5

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ
جنگ بازی!


وسط حیاط مدرسه، روی تپه بلندی از خاک، پارسا دست‌های خود را توی جیب اورکت سبز رنگش فرو کرده بود و داشت بر و بر به غریبه لنگ دراز نگاه می‌کرد!
موقع جنگ بود و شهرها بمب باران می‌شدند. برای همین توی حیاط مدرسه مشغول ساختن پناهگاه بودند. گودبرداری کرده بودند و خاک آن را ریخته بودند وسط حیاط. شش ماهی می‌شد که وضعیت به همین شکل باقی مانده بود. چاله بزرگی که کنده بودند و آن تپه بزرگ خاکی، شده بود جای بازی بچه‌های مدرسه. عده‌ای می‌رفتند توی چاله و عده‌ای روی تپه. بعضی وقت‌ها دو گروه می‌شدند و با سنگ و آجر و سیمان و.... همدیگر را هدف قرار می‌دادند! ناظم مدرسه مدام از بلندگو به بچه‌ها تذکر می‌داد. اما هیچ کس به حرفش گوش نمی‌کرد.

خاطرات پارسا 4

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
حاچ حسن

توی کوچه، جمعیت موج می‌زد. تمام اهل کوچه سلیمانی جلوی درب منزلی که روی دیوار آن پلاک 8 به چشم می‌خورد، جمع شده بودند. یکی اسفند دستش بود، دیگری قرآن. یکی داشت آب و جارو می‌کرد، یکی برای سلامتی‌اش صـلوات می‌فرستاد، یکی دیگر...
زن و مرد، کوچک و بزرگ، از کاسب گرفته تا خانه دار، همه دورهم بودند مثل یک خانواده بزرگ. پارسا به تیر چراغ برق کنار خانه تکیه داده بود. از این همه شور و نشاط سر ذوق آمده بود. تا حالا اهل محل را این چنین پر حرارت و یکدل ندیده بود. و این‌ها همه به خاطر حاج حسن بود.
مجید آقا خرقانی، داشت از خوبیهای حاج حسن می‌گفت:

خاطرات پارسا 3

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ
ذهن زیبا

می تونی بنویسی بابا؟
پارسا مداد را برداشت و نوشت:

بابا(به صورت برعکس)



تعجب پدر هر لحظه بیشتر می‌شد. گفت:
بنویس مامان.
پارسا نوشت:

مامان(به صورت برعکس)



پدر رفت و نوشته‌ها را به مادر نشان داد.
این طوری شد که آنها فهمیدند پارسا کوچولو همه حروف را می‌شناسد و بلد است بخواند و بنویسد. ولی همه چیز را بر عکس می‌نویسد. پارسا را بردند پیش روانپزشک. از مغزش عکس گرفتند تا شاید معلوم شود چرا برعکس می‌نویسد!

توجه

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

"خاطرات پارسا" هر روز ساعت 18 و 23 پست میشه
خوشحال میشم نظری چیزی در مورد داستان دارید کامنت کنید.
از داستان لذت ببرید ☺

خاطرات پارسا 2

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
ذهن زیبا

پارسا خوابیده بود جلو تلویزیون و خیره شده بود به یک برنامه علمی! به اینجای حرف مهمان که رسید یک دفعه پارسا گفت:
البته مرغ شده 85 تومن نه 90 تومن!
همه سر‌ها به سمت صدا برگشت.
پدر، اولش این حرف را خیلی جدی نگرفت رو به پارسا گفت:
بچه وقتی دو تا بزرگتر دارن حرف می‌زنن تو دخالت نکن. تازه کی گفته مرغ شده 85 تومن؟
پارسا خیلی خونسرد از جایش بلند شد و به سمت اتاق رفت. چند لحظه بعد در حالیکه روزنامه‌ای را که پدر گرفته بود به دست داشت آمد و با انگشت عنوان روی صفحه اول را به همه نشان داد و گفت:

خاطرات پارسا

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ
ذهن زیبا

مدیر مدرسه، آقای آقاجانی، یک نگاه به کارنامه انداخت و یک نگاه به قد و هیکل پسر. به کارنامه که نگاه می‌کرد لبخند رضایت روی لبش نقش می‌بست. به قد و هیکل پسر که نگاه می‌کرد تردید در چشمانش موج می‌زد! مرتب سرش را بالا می‌آورد و به پسر نگاه می‌کرد بعد دوباره سرش را پائین می‌آورد و به کارنامه نگاه می‌کرد. با کلافگی موهای مجعد پس کله‌اش را خاراند و به مردی که کنار پسر بچه ایستاده بود گفت:
والا چی بگم. شما پدرشی. اگه میگید می‌تونه، خوب لابد می‌تونه دیگه! با این چیزائی که شما تعریف کردی و شناختی که من از پارسا جان دارم به نظر نمی‌رسه مشکلی وجود داشته باشه. فقط خیلی ریزه میزه اس! بره کلاس چهارم....
پدر: نه بابا واسه خودش مردی شده. حسابی باهاش حرف زدم. مصممه که این کار رو انجام بده.
و محکم زد پشت پسر بچه و ادامه داد:
تعهد می‌ده که اگه درس‌هاش افت کرد برگرده و بشینه کلاس سوم. مگه نه؟
پارسا: قول می‌دم تو کلاس چهارم هم شاگرد اول باشم.
مدیر: باریک ا... پسر! بیا این برنامه امتحانات شهریوره. اگه معدلت از 18 کمتر بشه قبول نیست ها.
پدر و پسر تشکر کردند و رفتند.

"خاطرات پارسا"

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

سلام
قبلا یه داستان گذاشته بودم به نام "خاطرات پارسا" که اتفاقات زندگی پارسا بود
بعد از اون مدت دوباره یادم افتاد این داستان رو  و بدم نیومد
باز برای شما دوستان بزارم که شما هم لذت ببرید.

داستان سرگرم کننده ای هست.

بعد از یک ماه

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۶ ب.ظ

امروز بعد از یک ماه که تصادفم می گذشت رفتم دکتر اخه واقعا از برنامه هام داشتم عقب می موندم
بعد از دوساعت منتظر موندن در مطب رفتم داخل برام MRI و فیزوتراپی نوشت
خدا کنه زود تر خوب شم و مشکل جدی نباشه
رفتم اتیلیه چندتا عکس 3*4 بگیریم بیچاره عکاس
ده دقیقه فقط عکس می گرفت ببینه کدوم درست در می یاد :D
یکمم با دوستم در مورد سیاست دولت جدید بحث کردم و نهایتا با گرفتن یه شیر کاکائو وارد خونه شدم
الانم در خدمت بلاگی های عزیز هستم

تجربه

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۰ ب.ظ

سلام دوستان 
به حرفایی کسی که خیلی از وقتشو در فضای مجازی گذرونده گوش کنید
تو فضا مجازی به هیچ کس 100 درصد اعتماد نداشته باشید حتی
کسی که 24 ساعته باهاتون حرف میزنه و فکر می کنید شناخت کاملی
ازش دارین. 
به زندگی خودتون کمک کنید و سعی کنید دوستی هاتون کاملا واقعی باشه
البته بعد از شناخت دوستی رو شروع کنید.

ممنون بابت خوندن مطلب

تو blog.ir دوستان خیلی خوبی هستن... انگار ادمای خوب همه جمع شدن و اومدن به بلاگ ! دوستتون دارم

بدبختی دارما

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۵ ب.ظ

اولین کاری که پس از استقلال مالی انجام میدم اینه که اسم و فامیلمو عوض می کنم به طوری که نا شناس بمونم
یه خونه می گیرم حارج از شهرم یا جایی میرم که ادماش بتونن درک کنن
خلاصه اش از خونه و فامیل فرار می کنم 
عدم درک سایرین مانع پیشرفت است.

در حدی هست که کسی که رشته کامپیوتر هست میگن چرا پای کامپیوتر هستی !!!!
ای خدا چیکار کنم از دست اینا 

شفا دادن

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

خدا یا خیلیا هستن که مریض دارن و رنج و عذاب زیادی می کشن 

بعضیا کاری ازشون بر نمی یاد جز دعا کردن

خدا یا به حق این ماه عزیز همه ی بیمار رو شفا بده و اجازه نده کسی سختی بکشه 

امین

میانترم

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ق.ظ

امروز دو امتحان دارم

خدا خودش رحم کنه 😊

یاد بگیرید شب امتحانی نباشد 😅

درد پا

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ق.ظ

امروز بعد از 5 روز که پام کمی بهتر شده بود با خوشحالی رفتم مسجد کمی نماز بخونم.
فقط توان خودن نماز اول رو داشتم
در حدی درد داشتم که فورا سمت خونه حرکت کردم.
نماز خوندن مثل افراد معلول و پیر زیاد لذت بخش نیست
*خدا یه شفا به همه ی مریضا بده و پای منم خوب کن

خدا رحم کرد

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

ساعت ده و نیم صبح روز شنبه راه افتادم برم خونه بابا بزرگم که تصادف کردم

بخش بدش اینه که مادرمم همراه بود

خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیوفتاد یا کسی از پشت بهمون نزد

خدا یا ممنونم 🙌