مکانی برای دلتنگی ها و خاطرات , ورود همه کس توصیه نمی شود.

فاز فراموشی

شبو تنهایی و گیتار و غمو این دلِ بیمارمو این حالِ خرابم
منو بیخوابی و بی تابی و دلتنگی و حسی که میده بی تو عذابم
تو با یه گوشیِ خاموشی و تو فاز فراموشی و من در به در تو
تو لبات خندونو تو چشمِ من اشکه بیخیال کی به کیه فدای سر تو
عشقم بعده تو چقد بده حالم به دیوونگی رسید کارم ولی باز هوانو دارم
دنیا اون یه جای دور منم تنها خیلی قلبمو شکست اما هنوزم هواشو دارم
هیشکی جز من نتونست که تو رو درک کنه یه کاری کردی که قلبم تا ابد درد کنه
من که هیچ کاری نکردم که تو رو سرد کنه
من که چشماتو به یه دنیا نمیدادم گلم زندگی بعد تو سخت شد کم شده تحملم
شنیدم که گفتی من به درد تو نمیخورم
عشقم بعده تو چقد بده حالم به دیوونگی رسید کارم ولی باز هوانو دارم
دنیا اون یه جای دور منم تنها خیلی قلبمو شکست اما هنوزم هواشو دارم

 


دریافت

 

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

معذرت

ببخشید که نیستم و سر نمی زنم و برای شما دوستان عزیز وقت نمی زارم

وضع جسمی خوبی ندارم

انشاالله بهتر شدم می یام جبران می کنم

دوستون دارم 😉

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ق.ظ
پشت پنجره

پشت پنجره

 


دریافت

 نظر لطفا

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حباب(یگانه نیست) :)

 


دریافت

۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اینده


هریک از ما، شب ها پیش از خواب، از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پریم  و دور کره‌ی زمین می‌چرخیم. آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب‌های ماست
جیرینگ جیرینگ آنها را می‌شنویم و نمیدانیم کدام در را، کی و کجا، باز کنیم

۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

change the world



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 29 ثانیه 

۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حسودیم میشه :)

 


دریافت

 

۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۳ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خودتون ببینید

 

 

۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

:٬(

۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۲ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱

تنهایی

سلام

اگه بدونید قراره تا اخر عمر تنها بمونید چه حسی بهتون دست میده؟

چیکار می کنید؟

زندگی بی معنی نمیشه؟

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

خاطرات پارسا به صورت کامل (کتاب اول)

خاطرات پارسا رو به صورت کامل برای علاقه مندان در یه فایل pdf گذاشتم.



download
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شروعی دوباره

تصمیم گرفتم از همون جایی که زندگیم خراب شد و تصمیمات اشتباهی گرفتم , از نو شروع کنم و به هیچ وجه اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم 

همه اشتباهاتم از کنکور شروع شد از آزمونی که اینده هر فردی رو ممکنه بسازه از همون جایی که مسیر زندگیم کج شد و به سمت بیراهه رفت

بی خودی عمرم تلف شد ولی بدم نبود خیلی تجربه ها نصیبم شد که باعث میشه در ادامه زندگیم فردی موفق شم

از همه کسایی که این مدت روی  زندگیم تاثیر گذاشتن تشکر می کنم و فراموششون نمی کنم و باید بگه که دیگه هیچ جایی در زندگیم ندارن
فکر می کنم تا حالا تصمیمی درست تر از این نگرفتم و تا اخرش هستم

کنکور 97 منتظرم باش که دار با قدرت می یام :دی

۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شهیـد محـمد رضـا دهقـان امیـری

دیدن این جوان خیلــــی بهم انگیزه و امید میده
داداش از اون بالا هوامو داشته باش می خوام یکارایی کنم!



قسمتی از وصیت نامه شهید:

"الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون"

صبررا سرلوحه کارخود قرار دهید و مطمئن باشید که همه از این دنیا خواهند رفت و تنها کسی که باقی می ماند خداوند متعال است،اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانوم زینب کبری(س) کوچک تر است.روضه اباعبدالله و خانوم زینب کبری فراموش نشود.

ادامه مطلب...
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خوشحالم i'm happy :)

سلام دوستان
نمی دونم چرا اینقدر خوشحالم
انگار شاد تر از من الان نیست
شاید به خاطر ماه خوب رمضان باشه
حتی شروع شدن امتحانام هم رو خوشحالیم تاثیر نزاشته
خخخخ خوشجالم
امید وارم شمام همیشه خوشحال باشید



۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 9

ماهی‌ها

جلوی درب چوبی قدیمی رنگ و رو رفته که در انتهای کوچه باریکی در محله پائین شهر قرار داشت، جمعیت زیادی دور هم جمع شده بود. هر لحظه به تعداد این جمعیت اضافه می‌شد. هرکسی در مورد او حرفی می‌زد و خاطره‌ای تعریف می‌کرد. همه از او به نیکی یاد می‌کردند.

پیرزنی رنجور و علیل، از کیف دستی‌اش که از جنس گلیم بود، برگ کاغذی قدیمی درآورد و آن‌را به این و آن نشان می‌داد.

پیرزن رو به مردی میانسال در بین جمعیت: ببین چقدر قشنگ گفته! واقعا شاهکاره! یادش به خیر سه روز بود از مکه اومده بودیم. چون با شوهرم آشنا بود، واسه دیدن ما اومده بود منزل. با اون لهجه دوست داشتنی‌اش فی‌البداهه این شعر رو گفت. شوهر خدابیامرزم هم یک کاغذ و قلم آورد و داد دستش. با خط خودش واسمون نوشتش.

ادامه مطلب...
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 8

عینک

روی ایوان منزل دائی محمود، پارسا و پسر دائی‌اش مجید، مشغول بگو مگو و جر و بحث بودند. کنار دست آنها وسایل نقاشی به چشم می‌خورد. بوم نقاشی که البته با مقوا درست شده بود. قلم مو، لیوان آب و رنگ‌های گواش که روی زمین پخش و پلا شده بودند.

پارسا که اعصابش پاک به هم ریخته بود قلم مو را در لیوان آب گذاشت و به مجید گفت: می‌دونی چیه؟ چون یکی دو جلسه کلاس رفتی و یه ماه زود‌تر از من گواش خریدی فکر می‌کنی چه خبره!

ادامه مطلب...
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 7

بی‌موقع‌ترین گل دنیا!

دلنگ دلنگ دلنگ دلنگ....

زنگ مدرسه که به صدا در آمد، پارسا از جا کنده شد و خودش رو به در خروجی رساند. کمی غفلت موجب پشیمانی بود! چون سیل خروشان و مواج دانش آموزان پشت سرش تنوره می‌کشید و به جلومی آمد. نگاهش به این جوش و خروش میخکوب شد. برخی کیف مدرسه‌شان را رو هوا می‌چرخاندند برخی هم از سر و کول هم بالا می‌رفتند. به مانند زندانی‌هایی که پس از سالها از اسارت آزاد شده باشند. قار و قور این شکم وامانده وی را دلتنگ خانه کرده بود!

ادامه مطلب...
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 6

جنگ بازی!

ولی گوش پارسا به این حرف‌ها بدهکار نبود. موش صحرائی دوست با مرامی بود. تو دوستی چیزی کم نمی‌گذاشت. کاری از دستش برمی آمد دریغ نمی‌کرد. مادر موش صحرائی خیلی مهربان بود. هر وقت پارسا به منزلشان می‌رفت حسابی هوای پارسا را داشت. با این که وضع مناسبی نداشتند. منزل موش صحرائی تنها جائی بود که جنگ نبود! شهرها بمب باران می‌شدند و هر روز شهید می‌آوردند. وضع خانه پدری پارسا هم دست کمی از جبهه‌های جنگ نداشت! هر روز جنگ و دعوا بود. نزدیک امتحانات ثلث سوم بود که مادر دست پارسا و پریسا را گرفت و به قهر رفتند خانه پدربزرگ.
پارسا پیش خود گفت:

ادامه مطلب...
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 5

جنگ بازی!


وسط حیاط مدرسه، روی تپه بلندی از خاک، پارسا دست‌های خود را توی جیب اورکت سبز رنگش فرو کرده بود و داشت بر و بر به غریبه لنگ دراز نگاه می‌کرد!
موقع جنگ بود و شهرها بمب باران می‌شدند. برای همین توی حیاط مدرسه مشغول ساختن پناهگاه بودند. گودبرداری کرده بودند و خاک آن را ریخته بودند وسط حیاط. شش ماهی می‌شد که وضعیت به همین شکل باقی مانده بود. چاله بزرگی که کنده بودند و آن تپه بزرگ خاکی، شده بود جای بازی بچه‌های مدرسه. عده‌ای می‌رفتند توی چاله و عده‌ای روی تپه. بعضی وقت‌ها دو گروه می‌شدند و با سنگ و آجر و سیمان و.... همدیگر را هدف قرار می‌دادند! ناظم مدرسه مدام از بلندگو به بچه‌ها تذکر می‌داد. اما هیچ کس به حرفش گوش نمی‌کرد.

ادامه مطلب...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خاطرات پارسا 4

حاچ حسن

توی کوچه، جمعیت موج می‌زد. تمام اهل کوچه سلیمانی جلوی درب منزلی که روی دیوار آن پلاک 8 به چشم می‌خورد، جمع شده بودند. یکی اسفند دستش بود، دیگری قرآن. یکی داشت آب و جارو می‌کرد، یکی برای سلامتی‌اش صـلوات می‌فرستاد، یکی دیگر...
زن و مرد، کوچک و بزرگ، از کاسب گرفته تا خانه دار، همه دورهم بودند مثل یک خانواده بزرگ. پارسا به تیر چراغ برق کنار خانه تکیه داده بود. از این همه شور و نشاط سر ذوق آمده بود. تا حالا اهل محل را این چنین پر حرارت و یکدل ندیده بود. و این‌ها همه به خاطر حاج حسن بود.
مجید آقا خرقانی، داشت از خوبیهای حاج حسن می‌گفت:

ادامه مطلب...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰