نوید..

مکانی برای دلتنگی ها و خاطرات , ورود همه کس توصیه نمی شود.

نوید..

مکانی برای دلتنگی ها و خاطرات , ورود همه کس توصیه نمی شود.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۴/۲۲
    🙋
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۶/۰۴/۰۹
    :٬(
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۵ تیر ۹۶، ۱۲:۲۹ - لک علی آبادی
    👌
پیوندها

خاطرات پارسا

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ
ذهن زیبا

مدیر مدرسه، آقای آقاجانی، یک نگاه به کارنامه انداخت و یک نگاه به قد و هیکل پسر. به کارنامه که نگاه می‌کرد لبخند رضایت روی لبش نقش می‌بست. به قد و هیکل پسر که نگاه می‌کرد تردید در چشمانش موج می‌زد! مرتب سرش را بالا می‌آورد و به پسر نگاه می‌کرد بعد دوباره سرش را پائین می‌آورد و به کارنامه نگاه می‌کرد. با کلافگی موهای مجعد پس کله‌اش را خاراند و به مردی که کنار پسر بچه ایستاده بود گفت:
والا چی بگم. شما پدرشی. اگه میگید می‌تونه، خوب لابد می‌تونه دیگه! با این چیزائی که شما تعریف کردی و شناختی که من از پارسا جان دارم به نظر نمی‌رسه مشکلی وجود داشته باشه. فقط خیلی ریزه میزه اس! بره کلاس چهارم....
پدر: نه بابا واسه خودش مردی شده. حسابی باهاش حرف زدم. مصممه که این کار رو انجام بده.
و محکم زد پشت پسر بچه و ادامه داد:
تعهد می‌ده که اگه درس‌هاش افت کرد برگرده و بشینه کلاس سوم. مگه نه؟
پارسا: قول می‌دم تو کلاس چهارم هم شاگرد اول باشم.
مدیر: باریک ا... پسر! بیا این برنامه امتحانات شهریوره. اگه معدلت از 18 کمتر بشه قبول نیست ها.
پدر و پسر تشکر کردند و رفتند.
پارسا از خواهرش پریسا یکسال و نه ماه کوچکتر بود. آبان به دنیا آمده بود ولی پدر و مادرش شناسنامه‌اش را نیمه اول گرفته بودند تا بچه از درس و مدرسه عقب نیفتد. پیش خودشان خدا خدا می‌کردند که این پسره خنگ از آب در نیاید و این کار باعث نشود که به کلی از درس ومشق زده شود. از بد شانسی شان پارسا عاشق پنیر بود! ازش غافل که می‌شدند می‌رفت سر یخچال و قالب پنیر را بر می‌داشت و تا ته خالی خالی می‌خورد. پدر و مادرکه از خنگ شدن بچه شان هراس داشتند، خیلی تلاش کردند که این عادت را از سر بچه شان بیاندازند ولی هر چی بیشتر تلاش می‌کردند، پارسا نسبت به پنیر حریص‌تر می‌شد.
یک شب مادر نصفه شب از خواب بیدار شد و دید پارسا تو جایش نیست. توی خانه دنبالش گشت و دید کف آشپزخانه خوابش برده است. در یخچال باز بود. ظرف پنیر جلوی پارسا روی زمین بود. فقط یک تکه کوچک از آن باقی مادنده بود. کمی هم به لباس و لب و لوچه پارسا ماسیده شده بود.
از فردای آن روز، کلی پول خرج می‌کردند که گردو بخرند. آخر وقتی دیدند حریف پارسا نمی‌شوند با مادربزرگ مشورت کردند و او گفته بود اگر به همراه پنیر گردو خورده شود از خنگ شدن بچه جلوگیری می‌شود.
ولی باز هم مشکل حل نشد. پارسا گردو دوست نداشت و اصلا حاضر نبود لب به گردو بزند! دست به دامن دعا نویس شدند. آن هم افاقه نکرد. پارسا چهار ساله شده بود و پدر و مادرش به فکر افتادند که برایش بازی‌های فکری بخرند تا هوشش تقویت شود. مشـکل دو برابر شد. این بچه اصلا به بازی‌های فکری نگاه هم نمی‌کرد!ا
بردنش پیش یک روانشناس تا ضریب هوشی‌اش را تعیین کنند. هرسوالی روانشناس می‌پرسید پارسا فقط نگاه می‌کرد و هیچ چیز نمی‌گفت. برای همین خانم روانشناس به هیچ نتیجه‌ای در مورد ضریب هوشی پارسا نرسید. به توصیه روانشناس قرار شد برایش کتاب بخوانند. پارسا را می‌نشاندند جلوی کتاب. واسش می‌خواندند، عکس‌ها را نشانش می‌دادند و توضیح می‌دادند. اما دریغ از یک عکس العمل. بر و بر به کتاب نگاه می‌کرد، بعدش به پدر و مادرش نگاه می‌کرد.
پارسا پنج سالش کامل شده بود و 6 ماه دیگر قرار بود به مدرسه برود. دغدغه پدر و مادرش چند برابر شده بود. تا اینکه یک شب اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد. آن شب برایشان مهمان آمده بود. یکی از همکارهای پدر با خانواده‌اش برای شام آمده بودند. بعد از شام موقع میوه خوردن بحث گرانی و مشکلات زندگی پیش آمد. مهمان رو به پدر گفت:
خیلی سخت شده. دست به هر چی می‌زنی قیمتش سر به فلک می‌ذاره. واسه ما که کارمندیم اوضاع از بقیه بدتره. مرغ شده کیلوئی 90 تومن!
پدر: آره اتفاقاً من هم از این قیمت‌ها سرسام گرفته ام.
پارسا خوابیده بود جلو تلویزیون و خیره شده بود به یک برنامه علمی! به اینجای حرف مهمان که رسید یک دفعه پارسا گفت:
البته مرغ شده 85 تومن نه 90 تومن!

نظرات (۲)

منتظر ادامش میمونم پس
خخخخخخخخ
پاسخ:
از چی می خندی
هنوز ادامه داره که
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">